على اكبر دهخدا

702

امثال و حكم ( فارسى )

جمال مردمى در حلم باشد * كمال آدمى در حلم باشد . ناصر خسرو . تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظفرانگيزتر . مولوى . پادشاهى كه باشكه باشد * حلم او چون بلند كه باشد . سنائى . و رجوع به : آسايش دو گيتى . . . ، شود . حلم كز قدرت نبود نبود مرد حليم . * ( قدرتى بنما تو ز اول و پس حلم گزين . . . ) ابو حنيفه اسكافى . حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده است * ( ما از تو به غير از تو نداريم تمنا . . . ) سعدى . حلوا چو يك بار خوردند بس . * ( سخن گرچه دلبند و شيرين بود سزاوار تصديق و تحسين بود * چو يك بار گفتى مگو بازپس كه . . . ) سعدى . شنيده‌ام كه حديثى كه آن دوباره شود * چو صبر گردد تلخ ارچه خوش بود چو شكر . فرخى . حلوا حلوا دهن شيرين نميشود . تمثل : حلوا حلوا اگر بگوئى صد سال * بىخوردن حلوا نشود شيرين‌كام . گفتن نيكو بنيكوئى نه چون نيكى بود * نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى . مير ابو القاسم فندرسكى . و گر گويد بحلوا كى كشم دست * بگو رغبت بحلوا كى كند مست . نظامى . آن را كه بود دهان چو حنظل تلخ * شيرين نشود به گفتن شكر . كمالى . حلوا خوردن را روى بايد . نقل از مجموعهء مختصر امثال هند . حلوا گفتن دهان شيرين نكند . رجوع به : حلوا حلوا . . . ، شود . حلوا نخورد چو جو بيابد خر * ( . . . ديبا نبود به كار بوزينا . ) ناصر خسرو . نظير : خر چه داند بهاى قند و نبات . حلواى تنتنانى تا نخورى ندانى . نظير : من لم يذق لم يدر . حمام بىعرق نميشود . در اين كار دادن رشوتى ضرور است . حمام جاى خر بستن نيست . از جامع التمثيل . رجوع به : مسجد جاى . . . ، شود . حمام جن است . يكى از ديگرى بلندترند . گويند مردى شبانه به گمان اينكه فجر دميده بحمام رفت درب حمام باز و كارگران بجاى خويش بودند . به خدمت او پرداختند . مرد از دلاك پرسيد آيا هوا روشن شده است ؟ دلاك بالا بركشيد . و سر از روزن سقف بدر كرده گفت هنوز روشنائى پديد نيست ؟ مرد از ديدار اين شگفتى هراسان بسربينه دويد . جامه‌دار پرسيد بيم تو از چيست ؟ مرد ماجرا حكايت كرد . جامه‌دار گفت بنگر تا من درازتر آيم يا دلاك . و باندازهء دو بالاى دلاك قد بركشيد . مرد از هوش برفت و بيفتاد . تا بامداد مردمان بيامدند و او را به هوش آورده به خانه بردند . برحسب اوهام و